۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

دنیای خیالی من

تا نقطه ای از زندگی، مدام در حال رفتنی. دوست داری به سرعت باد بری، روزها تند و تند پشت هم بگذرن، و تو ببینی که «چه چیزی در انتظارته». اما به نقطه ای می رسی که ناگهانی احساس معلق بودن پیدا می کنی. از یوفوریای رفتن و رفتن به dizzinss کجایی و چه می کنی. و بدتر، ممکنه به درد نوستالژی دچار بشی. نوستالژی پوچی که تنها همراهی روحت رو طلب دوباره می کنه؛ هر چند کم فایده.
خسته می شی، از دروغ شنیدن های مکرر، از خیانت دیدن مکرر، از سوختن های مکرر و هم از دروغ گفتن های مکرر، از خیانت کردن های مکرر و از سوزاندن های مکرر. احساس دور باطل و بیهوده ی تاریخ، همه چیز در حال تکرار. تفاوت با قبل، شاید در این باشه که حجاب از سر دیده گانت افتاده، و چه ناسور و بد پیکر این دور تسلسل خودش رو به تو نشون می ده. این که هر کاری هم کنی، باز هم دنیایی وجود نداره؛ این که از نجات خودت هم عاجزی، چه برسه به نجات کوچک ترین موجودات اطرافت.
دست از ایده آلیسم افراطی شسته، حالا هم دم نهلیسم آب نکشیده ای می شی که رنگ ها رو از دنیات حذف می کنه.

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

فریب ایدئولوژی

چرا اینقدر پیچ درپیچ ایم؛ و درآخر اغلب هیچ؟ داستان خود نبودن های ما، با کیف و دست پنهان انگلیسی توجیه می شه، و عقب افتادن های عادتی شده، با دشمنی ذاتی و همیشگی «استعمار» جدید؟؟
یکی از جواب های من، نبودن چشم دیدن واقعیت های موجود و کمبود عقل در برخورد با مشکلات مون هست.
عقل رو راحت دور می کنیم، واقعیت های موجود رو fake می دونیم که «دیگرانی» ساخته اند و ما معصوم، فقط قربانی شرایط هستیم.
هزاران بار یک راه رو امتحان کردیم، گاهی هم به خیال باطل پیروز شدیم. شعار، آرمان، ایده آل و و و همه چرت محض.
هزاران آرمان قشنگ و دل ربا، که بعد از تبدیل به ایدئولوژی، همه شدن ضد خودشون، ضد انسانیت، ضد شخصیت و فردیت انسان، ضد همه دست آوردهای مدنیت و تمدن.
ایدئولوژی، ایدئولوژی، ایدئولوژی... بزرگترین جنایت ها علیه بشریت، در لباس آرمان های بالا...
...ادامه می دم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

مرگ پرنده

مرگ میرصیافی آشفته ام کرده. دیشب تا صبح نخوابیدم، و امروز عصر، صدای خواهر امید از تلویزیون فارسی صدای امریکا، دل ام رو پاره پاره می کرد. گیج و منگ از این پتک به ظلم کوفته شده بودم که خبر بازداشت 27 نفر از نویسندگان و گردانندگان سایت های فارسی ضربه ای دیگر زد.
نمی دونم امید چه کرد. به کدامین گناه مفتی شهر خون اش را ریخته مباح دانست. به کدامین بدی، به کدامین ارتکاب ممنوعه او ای چنین پرپر شد.
از دوستانم هم آشفته ام. از بعضی که دامن بالا گرفته، حتی سخنی هم نمی گویند و نمی نویسند؛ چون کاری به کار سیاست ندارند. سینه از درد نمی سوزه؟
فردا سال نو، نوروزی دیگراست. اما مثل صدها و هزاران سالی که بر ما گذشته، سیاهی خودکامگی همچنان به تن نوروز زار می زنه. مواعید ساقی، از یاد همه رفته، حتی از یاد خودش...
نوروز، مبارک.

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

درد روز

برای من جای سوال داشت که چرا با آدمهای عادی کوچه و بازار که صحبت می کنی، 90-95% مردم بیش از آنکه از بازداشت دانشجویان شیرازی و یا بسته شدن دفتر کانون مدافعان حقوق بشر یا بازداشت فعالین جنبش مدنی زنان ایران و یا بازداشت و فشار بر اقلیتهای دینی نظیر بهاییان ایران صحبت کنند یا اطلاع داشته باشند، از مردم مظلوم غزه یا ظالم بودن اسرائیل حرف می زنند. اما با قرار گرفتن در خانه ای که تنها راه ارتباطی اش با دنیا تلویزیون ایران بود، به این سوال من پاسخ داده شد. هجمه تبلیغاتی با موضوع غزه و فلسطین آنچنان بر سر مدم کوفته می شه که دیگه جایی برای فکر یا خبر گرفتن از دنیای درون ایران باقی نمیماند.

سطح آگاهی و به کار انداختن شعور با کمال غم و تاسف آنچنان پایین هست که که در بسیاری از موارد اصلا خواستی به وجود نمی آید که بخواهد با سد یا مانعی برخورد کند؛ و اگر هم خواستی وجود داشته باشد، از نظر کمیت یا کیفیت و یا هردو آنچنان در کمینه خود قرار دارد که ابزار سرکوب و اهرمهای تبلیغاتی بسیار زود از پس آنها بر می ایند و از کار می اندازند.
جنبشهای مدنی، به جهت عمق دادن به خواستها و همه گیر کردن و اشاعه آنها، بسیار بیشتر از جنبشهای سیاسی می توانند در شرایط مسدود ایران، به کمک آیند و در طولانی مدت به پیشرفتهایی چه در جنبه های حقوقی ومدنی و چه از نظر حقوق سیاسی نائل آیند. و جنبش زنان و تغییر برای برابری، مهم ترین، جدی ترین و قابل اعتنا ترین جنبش حقوق مدنی ایران در زمان حاضر است. بعدا بیشتر خواهم نوشت...

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

ما کجاییم؟ چرا؟

سؤال بسیار بزرگی هست؛ پرسشی ست که بسیاری خواسته اند به آن پاسخ دهند. تفاوت نظر در این مورد خیلی زیاده، از سید جمال گرفته تا اقبال و میرزا آقاخان کرمانی تا نزدیکتر ها کسروی و شریعتی و اصلاح طلبهای نیمبند سالهای اخیر. هر کدوم از منظر و از درون ایدئولوژی مورد قبول خود به این سوال جواب دادند.
نه قصد دارم به آرائ ایران باستان گراها بپردازم، و نه به عقاید تکنوکراتهای دوران مشروطه و نه از نگاه مارکسیستی و نه از نگاه مذهب گرایانه. بیشتر امروزه روز رو نگاه می کنم، و سکون و گاه سقوط هر روزه مردمان یخ زده این سرزمین.
چرا به این اندازه مردم یخ رده هستند؟ چرا هیچ واکنشی به نقض هر روزه حقوق خود نشان نمی دهند؟ چرا سرزمین ایران تبدیل به صحنه تاخت و تاز افرادی شده که با توجیه دین و ایدئولوژی به هر حرکت و عمل رذیلانه خود پاکی و مشروعیت می بخشند؟؟؟

چرا افراد به اصطلاح تحصیل کرده این سرزمین اینچنین دچار سکوت مرگ شده اند؟

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

غول چراغ جادو

1. اینکه کسی مثل حسین درخشان بازداشت شده، در نوع ِ خبری اش، اصلاً قابل اعتنا نیست. البته این نظر من هست، و خب معلومه که مخالفین زیادی هم ممکنه داشته باشه.
2. حسین درخشان با سابقه ای که داشته به نظر من می دونسته چه کاری داره انجام می ده. و از طرفی، نهاد های امنیتی و جاسوسی ایران هم می دونن دارن چه کاری انجام می دن. حسین درخشان، خودش رو به شکل آدمی عجیب و غریب و قابل اعتنا خواسته معرفی کنه. کسی که در دوره های مختلف زندگی اش، «نگاههای مختلف» به مسائل ایران و جهان داشته، «پدر وبلاگ نویسی ِ ایران»(!!!!!) بوده و کلّاً با «تفکر و تعمّق » به نتایج فکری فعلی اش رسیده.
3. زرشک و شاید کشک!! کدوم پدر؟ کدوم تفکر و تجربه؟ کدوم فکر؟ معتقد به تئوری و توهم توطئه نیستم، امّا از ساده انگاری و «خرفکری» هم متنفرام.
4. حسین درخشان برای حکومت اسلامی ولایت فقیه حکم «چراغ جادویی» داره که در هر لحظه امکان بیرون آوردن هر چیزی رو از اون داره. از رفتارهای متناقض و متشتت درخشان، عمق فقر فکری و عقیدتی اش مشخص هست، و از طرفی از ادبیاتی که در بلاگ خودش بکار می گرفت، فقرفرهنگی و اجتماعی اش هم نمایان شده. واقعاً کسی فکر می کنه کارکنان نهاد های اطلاعاتی و جاسوسی ایران یک مشت احمق و کودن هستند؟؟ فکر می کنم چنین فرضی خود، حماقتی بزرگه. در کل، چنین موجود ِ «کوچکی» جز غول ِ چراغ بودن، استفاده دیگری برای نظام ولایت فقیه نداشته و نداره.
5. بسیاری هستند که فشار، تهدید و تحدید و آزار ِ غیر قابل تحمل بر اونها تبدیل به بیشتر ِ زندگی روزانه شان شده، امّا یک هزارم حسین درخشان از اونها نام و یاد برده نمی شه. باز هم، روزگارِ غریبی است...

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

پرنده مردنی ست، گاه پرواز هم

دلم گرفته.همین...
مردن حقّه؟ برای همه؛ اعتراضی وارد نیست،نه؟
مردن به دست دژخیم و به «حکم خدا» چطوره؟ این هم حاصل این حقّه،نه؟
دلم هق هق می خواد، امّا به جاش بغض خفم می کنه...
سعی میکنم هیچ وقت از کسی متنفر نباشم. به هیچ کسی نگم «پست». «قضاوت» در مورد آدمها نکنم...
امّا باور کن، باور کن نمی تونم... نمی تونم به تندیس شرارت و پستی و نفرت و رذالت نگاه کنم و دلم آشوب نشه... راستی، تو می تونی به قاضی(!) مرتضوی نگاه کنی ولی حال منو پیدا نکنی؟...