۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه


02:24 ب.ظ
احساس بهتر و بهتری دارم؛ هرروز. احساسات و چیزهایی تجربه می کنم که مدتهاست تجربه نکردم: احساس خوب بودن؛ احساس پیشرفت؛ جلو رفتن و هیچ لحظه ای نیاستادن. امروز احساسی داشتم که صادقانه هیچ وقتی نداشتم: احساس لذّت و افتخار از پزشک بودن. از توانایی دادن کمکهایی بزرگ به انسانها: همۀ آنهایی که دور و بر من هستند. قبلا ً احساس بهتر شدن و پیشرفت رو فقط در مسایل مالی می دیدم، یا حد اقل چیزهایی از این دست - یعنی احساس بهتر بودن و بهتر شدن- رو به عنوان پیشرفت حساب نمی کردم؛ چیزهایی که خیلی از موفقیتهای ظاهری و مادی بالاتر هست.
در نبود این احساسات، هر چیزی رو هم که بدست بیاریم نمی بینیم؛ چه بسا بسیاری از دستاوردهای خودمون رو نادیده می گیریم و خودمون، خواسته یا ناخواسته، خودمون رو خرد و خوار و کوچک می کنیم. حال اینکه با داشتن این احساسات، از کوچکترین دستاوردمان هم خوشحال و سرشار از افتخار می شیم و این می شه یه سیکل مثبت؛ و تقویتی برای جسم و روح تا دستاوردهای بزرگتر و بیشتر بدست بیاره و از اون مهمتر، از بدست آوردنشون لذت ببره.

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

پارلمانِ عزیزِ ما؟

خب، دوباره اومدم و قصد نوشتن دارم. مدتها بو د که از نوشتن به دور بودم و شاید، هنوز هم. امّا مهم نیست؛ چرا که حالاقصد جبران دارم.
1.هفتۀ قبل در پارلمان عزیز و فوق دمکراتیک ما، قانونی به تصویب نمایندگان محترم مقام رهبری و شوای نگهبانی از انحصار مذهبی ما قانونی به تصویب رسوند که طی اون برای «اخلال گران امنیّت روانی اجتماع» مجازاتها تشدید شده و در موارد زیادی مجازات اعدام در نظر گر فته شده. خب، وقتی به اولین دسته ها از خیل این مجرمین بر می خوریم، با شنیدن عناوینی چون : متجاوزین به عنف، راهزنی و سرقت مسلحانه، تشکیل باندهای فساد و فحشاء، شرارت، قاچاق انسان به منظور استفاده جنسی، آدم ربایی به قصد تجاوز و یا اخّاذی و... حذاقل در میان عوام جامعه حسی نسبتا َ خوب و گاهی حتی سرشار از تحسین بر می انگیزه.
خب اینجا محلی برای بحث دربارۀ مجازات اعدام، غیر انسانی و وحشیانه و بدوی بودن این قانون نیست؛ محل تأمّل فعلی بر سر مصادیق بعدی اخلال گران امنیت روانی و اجتماعیست؛ جایی که از «دایر کنندگان وبلاگ و وب سایت مروّج فساد و فحشاء و الحاد» به عنوان دیگر مصادیق مجرمان از گونۀ بالا نام برده می شود.
آری؛ باز هم با «قانونی» نادقیق، مبهم و سرشار از نقاط کور روبرو هستیم، قانونی که دست قضّات و ضابظین مقررّات را در برخورد هر چه بیشتر سلیقه ای باز می کنه و این اجازه رو به اونها می ده تا هر محتوای غیر دلخواه رو به عنوان یه خصوص «الحاد» بر چسب گذاری کرده و هر چه بیشتر و سنگین تر و خشن تر با نشر آزادانه افکار به مبارزه ای خشن و خونبار بپردازند.شاید،روزی،روزگاری، نگارنده ناچیز این سطور...
2.و امّا حق مسلّم ما که اگر از آن حتّی لحظه ای چشم پوشی کنیم در حکم بی ناموسی ِ عظیمی ست: «انرژی هسته ای» که از نظر آقای رئیس ِ«خوشگل و خوشتیپ و خوشفکر» جمهوری اسلامی، از نان شب و آب و سوخت و گاز و تأمین روشنایی منازل این ملت بخت برگشته مهم تر، ضروری تر، و فوری و فوتی تر است! جواب مقامات رسمی حکومت اسلامی به بسته پیشنهادی گروه 5+1 هنوز اعلام نشده؛ اما آنچه که پیداست، نباید حتی کم هم امیدوار به ذرّه ای عقلانیت در رفتار جناب آقای «قشنگ» داشت.
3. جناب پرفسور لاریجانی، رئیس سابق صدا و سیمای حکومت اسلامی و رئیس فعلی پارلمان منتخب شورای عزیز نگهبان، این روزها سخت گرفتار آوردن دوستان گرمابه و گلستان سابق در صدا و سیما به ادارجات تابعه پارلمان هستند. علی افراشته معاون سابق وی در سیما، هم اکنون به عنوان رییس سازمان اداری مجلس، و سردار غفوری، رییس سابق حراست کل صدا و سیما به عنوان ریاست حراست کل مجلس منطوب شده اند. به این نامها دیگرانی چون : حسین انتظامی، رحمان فضلی، محمد جعفری و ... را اضافه کنید. اولیگارشی، در شکل قرن بیستمی پیش از میلاد، در فضایی قرن بیست و یکمی!
4. اقلیّت نگون بختی که عشقولانه های شورای عزیز نگهبان نیستند، و در پارلمان ِ این شورا مهمانانی از سر ِ اجبارند، هیچکدام به هیچ یک از کمیسیون های اصلی راه نیافتند تا فکر نکنند که اگر لبه در دیزی هم باز باشه، حق دارن تا یه بویی بکشن!
5. با رای پارلمان ِ عزیز و دست و دلباز به برداشت یکباره حدود یک پنجم از حساب ذخیره نذری (ارزی ِ سابق!)، باز هم دولت محترم ِ آقای ِ خوشگلو خوشتیپ، انگشت وسط خود را محترمانه! بسوی برنامه چهارم گرفتند و فرمودند: بیـ... .!!!
6. تا بعد!

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

باید چیزی بنویسم.باید فکری بکنم. باید اندیشه ای، چرایی ای، نقطه ای، عطفی پیدا کنم. باید از سیاه بازار زاویه های تنگ و بی نور در بیایم. چیزی برای گفتن، چیزی برای فرار از سیاهی دروغ، چیزی برای رها شدن از دروغی به اسم حقیقت.
باید راه بروم. باید بدوم؛ برای رهایی از روانم، بسوی نقطه ای دارای موهبت قابل لمس بودن. باید از واژه های توخالی، مرده، کشته و گاه در چاه دامن قلمم را بالا بگیرم.من را باید وداع بگیم، تا در من «بکار آمده» روان شوم. خود را باید گم گویم، تا «خودی» را لمس کنم، نیوش کنم، بفهمم؛ تا بفهمم دنیای سیال در بر گیرندۀ من را.
ایستادن؟ نه اذکنون، که بیش از پیش محتاج و مشتاق رفتنم.
شوری در من است. شر ّی در من است؛ نور و چهلچراغی در من است؛ پس چرا اینگونه پنهان شدن در تاریکی .
باید بروم، از خود به سوی «خود تر»؛ بسوی بهین خویشتنم؛ به سوی سماعی از سر شر و شور درونم...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه

TEHRAN BOOK FAIR - نمایشگاه کتاب تهران


فرصتی شد تا همراه ریما به نمایشگاه کتاب بریم. امسال هم به مانند سال قبل، مکان نمایشگاه مصلی بزرگ تهران بود. سال قبل، بخاطر کشیکهای دوران انترنی موفق به بازدید از نمایشگاه نشده بودم؛ هر چند به قول ریما چیز زیادی هم از دست نداده بودم! امسال هم مثل سال قبل - به گفته شاهد عینی!- فضای درونی نمایشگاه بسیار خفه بود و انگار سیستمی برای تهویه هوا وجود نداشت. ناشرین خارجی، دانشگاهی و پزشکی تبعید شدگان به زیرزمین نمایشگاه بودند.


بنا به سنت سالهای قبل،اطلاع رسانی ضعیف و چیدمان غرفه ها بسیار درهم و گیج کننده بود. استفاده ازمکانی که ذاتاً قابلیتهای یک مرکز نمایشگاهی رو نداره برای بر پایی یک نمایشگاه بین المللی و به اعتراف بسیاری پر بازدیدکننده ترین نمایشگاهی که در ایران یرگذار می شود، حاصلی هم جز نواقص فراوان، دلزدگی مردم از بازدید چنین رویداد فرهنگی و نمایش ضعفهای ما در عرصه بین المللی به همراه نخواهد داشت.

اکثر غرفه های پر بازدید کننده - مثل ققنوس، نشر مرکز، انتشارات کاروان و ...- دچار مشکل کمبود فضا به نسبت تعدد عناوینی که برای معرفی آورده بودند و تعداد بازدیدکننده هایشان روبرو بودند. برای خرید از انتشارات کاروان، تحت فشار بسیار زیاد دوستان از تمامی جهات! به بازدید عناوین به شیوه فشاری! پرداختم، موقع خرید و پرداخت و تحویل کتابهای خریداری شده هم فضا هزاران برابر بدتر از نانوایی بود! به نحوی که صندوقدار - خانمی که خستگی از تُن بالای صدایش و خشم نهفته در کلامش می بارید- با صدای ده بیست دانگ خود مشتری را فرا می خواند!

ازحق نگذریم،انتشارات دیباگران تهران مثل همیشه منظم و مرتب، و با شیوه ای ابتکاری مخصوص خودش غرفه اش را آرایش داده بود.تیمورزاده به رغم گذشت روزهای متوالی از شروع نمایشگاه فراموش کرده بود کتابها را در قفسه ها بچیند و کتابها به امید خدا روی زمین بر روی یکدیگر تپّه شده بودند!

این هم از نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران، البته وفادار به سبک و سیاق وطنی!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

داستان روزها

این روزها، بی حوصلگی، شلختگی و بی عملی شده پی رنگ اصلی بیشتر دقایقم.کشتن ثانیه ها، بدون رحم و مروّت، بی ملاحظه و بدون درنگ. اکثراً در حال بهانه گرفتنم، از همه چیز، از زمان و از زمین؛ و صد البته دیگران هم بهانه جویی ام رو بی پاسخ نمی گذارند: آنها هم از من خرده می گیرند، به نوبه خویشتن.
هدفهای بزرگ تو سرم می چرخن، امّا بدون نظم، قاعده، ترتیب و ارجحیّت و اولویّت. و این خودش نقص بزرگیه؛ حاصل همون آش از دهن افتاده بالا می شه، همون پی رنگ و آستر لعنتی روزهام.
امّا می خوام در بیام: تا کی باید اجازه بدم «خودم» نباشم و «خودم» به حساب نیام؟ بیان ساده ش اینه: جایی که ماله منه، خیلی مرتفع تر از جای حال حاضر من باید باشه، و می شه، و هست.
از خودم باید حرکتی نشون بدم: آغازی بر یک جنبش و جهش بلند و بزرگ و عظیم.حرکتی بمانند زلزله: ویران کننده ویران سرای فعلی و آشکار کننده برج و قلعه عظمت شایسته و بایسته من.
گام اوّل، که باید محکم، قوی، پابرجا و سفت و سخت بردارم، بدست آوردن سلامتی کامل جسمی و بعد از اون، سلامتی روحی ام هست. هرچه که تضعیف کننده جسم و جانم هست رو دور می ریزم، تحرک و ورزش روزانه از همین امروز جزئی جدا نشدنی از برنامه روزانه من می شه. و تنظیم ساعت خواب و بیداری: برای جلوگیری از بی خوابی و کم خوابی و پرخوابی؛ که هر دو وجه تفریط و افراطش، باعث تضعیفم می شه. تنظیم خورد و خوراک: پرهیز از مواد قندی، چربی، پر خوری و بد خوری، که همراه با ورزش و فعالیت بدنی ام باعث بشه تا وزن ایده آلم رو بدست بیاورم و اینبار برای همیشه؛ چرا که برای همیشه ورزش و رژیم درست غذایی رو توی برنامه زندگی ام قرار می دم.
باید استعداد و هوش و شخصیت و توان و جنبه و اراده بالا و قوی ام رو به استفاده و ثمردهی و حضور برسونم؛ دیگه نمی خوام کسی بتونه حتی اندکی، حتی به قدر ناچیزی، بهانه ای داشته باشه برای سرکوفت یا تحقیر و یاامر و نهی و نصیحت و اندرز به من. چیزی که من شایسته اون هستم قدر مسلم موقعیت فعلی من نیست؛ تنبلی و بی برنامگی من و گاهی هم بی انگیزگی چاشنی همه اینها باعث شدن تا از حقّ خودم دور بمونم. یادآوری به خودم: حق هدیه یا اعطایی نیست؛ «حق، گرفتنی هست.».

موفقیت حقّ من هست، باید این حق رو بگیرم و بدست بیارم و میارم، چرا که اراده ام بر بدست آوردنش قرار گرفته.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه

پیشنهاد






قبلا شاید دست به نوشتنم بهتر بود.قبلا شاید خیلی چیزهایم یا شاید هم خیلی چیزها بهتر بود؛ اما حالا اون خیلی از چیزها یا از بین رفته، یا مضمحل و در خود شکسته شده و یا بالاخره به نوعی دچار سقوط، تباهی، اسقاط شدن، کم شدن و کاهش شده. بگذریم؛ خیال ندارم تا ناقل دِپ زدگی باشم.


رمانِ «فریدون سه پسر داشت» عباس معروفی رو خوندم. کاملا طبق انتظارم، معروفی باز هم با وجود شخصی نویسی و بسته نویسی و روایت پراکنده داستانش، تو رو مسخ روایتش می کنه و کاری با تو می کنه که هر رمان صمیمی و دور از تظاهر با ساختار محکمی در بطن روایت با تو می کنه: میخکوب و یک نفس از ابتدا تا به انتهای اثر رو می خونی، حتی نفس کشیدن هات حین خوندن از یک الگوی خاص و منظم سوار بر موج حوادث داستان پیروی می کنه تا مبادا تمرکزت رو از دست ندی و چیزی از رمان به ناگهان «از دستت نپره!».فریدون سه پسر داشت به نظر من روایتی دگرگونه، جسورانه، به روز و تند و تیز و به دور از کنایه و استعاره از شاهکار قبلی معرفی هست: سمفونی مردگان. حکایت آرمان گرایی یک نسل که جاده رسیدن به یوتوپیای خودش روگم کرد؛ نسلی که در میان شعله های آتشی خود افروخته سوخت و سوخت و سوخت. آتشی که شاید افروخته شدنش نه از سر هدفمندی، بصیرت و بینش که حاصل ماجراجویی و آرمان خواهی انتزاعی بود؛ آتشی که به نوعی در میان نشئه حاصل از جادوی شعله های سرخ و زرد، توسط اهریمن فرصت طلب دزدیده شد و خود تبدیل به کوره آدم سوزی برای نیستی و نابودی آن نسل آرمان خواه شد.


به هرحال، مثل سایر کتابهای معروفی که هر کدام در جایگاه خود شاهکاری هستند، خواندن این آخرین رمان این نویسنده در تبعید رو به همه دوستان پیشنهاد میکنم.


لینک رمان «فریدون سه پسر داشت» عباس معروفی : http://fereydoon.malakut.org/

۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

چرا عشق فراموش شده؟

چرا عشق فراموش شده؟
جوابی نیست. چون از اول شاید چیزی نبوده که حالا از فراموش شدنش دم بزنیم. چون شاید هرگز عشق و عاشق شدن و عشق ورزیدن رو یاد نگرفتیم و چون بلد نبودیم، هرگز هم به کسی یاد ندادیم. از تحمل دوست داشتن دیگری بیزاریم. شاید چون از آب بیرون کشیدن گلیم خویشتن را هم دشوار می یابیم. و اگر تلاش یا تقلایی هم هست، از مصرفش برای جز خود دریغ می ورزیم.
راستی، چه آمد بر سر دوست داشتن؟
نسبتا مشفول پایان نامه ام، و ساعتهای غیر کار، بی حوصله و خسته. نوشتن شاید روزگاری همدمم در این شرایط بود اما، حالا این ساعتها فقط با حرف زدن با خود می گذرد. چرا که از چنین سخت دقایقی تمنای هیچ خاطره ای رم.